مهربانی

. . . حالا که آمده ای ، چترت را ببند در ایوان این خانه جز مهربانی نمی بارد

ساعت شنی قلب

برای تو می نویسم که بدونی چقدر دوست دارم و همیشه به یادتم

اما تو شاید خبر نداری چون هیچوقت نگفتم که تورا با تمام وجودم دوست دارم.

تو را به خاط قلبت روحت عظمت پاکیت دوست دارم .

نگاه تو ائینه ایست که خود را به وضوح می بینم من عاشق لبخند تو در اوج گریه هات هستم .

من اشک ریختنت را حتی در اوج خنده هات می بینم.

من با بودنت هستم و با رفتنت دیگر نخواهم بود .

ای سراسر خوبی با تو به خدا رسیدم به دیار پاکی جائی که وطن و زادگاه پدرمون آدم و مادرمون حوا بود.

تو که درد هاتو از من پنهون می کنی خبر نداری که چرا من در بستر بیماری افتاده ام چون تو بیمار شدی و دلم که همیشه با توست طاقت نیاوردو رنجور شد.

من صدای نفسهای تو را حتی وقتی سکوت می کنی میشنوم و معنا می کنم.

تو برای من بهترینی چون تو منو به خدا رسوندی .

می خوام بدونی با همه وجودم به انتظار اومدنت از جاده های پاک خداوندی هستم .

از همین لحظه ساعت شنی قلبم گذشت لحظه های بی تو بودن را به تصویر می کشن تا تو بیائی.

ساعت شنی قلب من ساعت قلبهای کوچکیست که میمیرد تا فقط یک قلب زنده بماند اونم وقتیست که تو آمده باشی وگرنه آخرین قلب کوچک میمیرد و قلب بزرگ هرگز به وجود نخواهد آمد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1390ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

باید فراموشت کنم

باید فراموشت کنم ، چندیست تمرین می کنم

         من می توانم می شود ، آرام تلقین می کنم

با عکس های دیگری تا صبح ، صحبت می کنم

        با آن اتاق خویش را ، بیهوده تزئین می کنم

سخت است اما می شود ، در نقش یک عاقل روَم

       نه شب دعایت می کنم ، نه صبح نفرین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست ، تا بعد بهتر می شوم

       فکری برای این دل ِ تنهای غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین

        خود را برای درک این ، صدبار تحسین می کنم

از جنب و جوش افتاده ام ، دیگر نمی گویم به خود

         وقتی عروسی می کند ، آن می کنم ، این می کنم!

هرچه دعا کردم نشد ، شاید کسی آمین نگفت

           حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

نه اسب ، نه باران ، نه مرد. . . ، تنهایم و این دائمی ست

               اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

یا می برم یا باز هم ، نقش شکستی تلخ را

            در خاطرات سرخ خود ، با رنج آذین می کنم

حالا نه تو مال منی ، نه خواستی سهمت شوم

                این مشکل من بود و هست ، در عشق گلچین می کنم

کم کم ز یادت می روم ، این روزگار و رسم اوست

                          این جمله را با تلخی اش ، صدبار تضمین می کنم

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1390ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

داستان بهلول :بهلول و خرقه و نان و جو و سرکه


آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست و روزي که براي عبادت به قبرستان رفته بود و
هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت : بهلول چه می کنی ؟
بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه
مرا اذیت و آزار می دهند . هارون گفت :
آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟
بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب
داغ شود هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد . آنگاه بهلول گفت :
اي هارون من با پاي برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و آنچه خورده ام و هرچه
پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پاي خو د را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و
آنچه خورده اي و پوشیده اي ذکر نمایی . هارون قبول نمود .
آنگاه بهلول روي تابه داغ ایستاد و فوري گفت : بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوري پایین آمد که
ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواس ت خود را معرفی نماید نتوانست و
پایش بسوخت و به پایین افتاد .سپس بهلول گفت :
اي هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است . آنها که درویش بوده ند و از تجملات دنیایی
بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند .

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1390ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

گاهی وقتا

گاهی از انسان بودنــــــــم شرم میکنم ...

                    گاهی می خواهم انســــــــــان نباشم

گو...سفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم ...

                                    اما دلــــــــــی را دفن نکنم ... !

گرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بِدَرم اما بدانم ،

                      کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس ... !

خفاشی باشم که شبها گـــــــــردش کنم با چشمهـــــــــای کور ،

                                               اما خوابی را پرپر نکنم ... !

 کلاغی باشم که قار قار کنم پرهــــــــایم را رنگ نکنم

                 و دلــــــــی را با دروغ بدست نیاورم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

"ناچیز و تقدیم به تمامی فرشتگان پاک این دنیا"

امشب انگار، دگر زندگی ام باور نیست / کس به جز غصه در این خانه مرا یاور نیست

سوختم در طلب دست نوازشگر و لیک / دو صد افسوس که دیگر به برم مادر نیست

بی گل روی تو مادر دو جهان ویران باد / که به جز اشک زلالت به جهان گوهر نیست

ساقی و میکده و جام و قدح جمله تویی / ورنه انگار شرابی به کف ساغر نیست

پیر میخانه چه خوش گفت که در محفل عشق / آنکه مادر نپرستیده کم از کافر نیست

آنچنان داغ فراقت به دلم آتش زد / که ز جسمم اثری از رد خاکستر نیست

آسمان شبم از نور رخت روشن بود / شب تاریک مرا بی تو یکی اختر نیست

رسم و آیین جهان گر همه تقدیر و قضاست / شکوه ای از ستم این فلک اخضر نیست

مادرم رفت و نگاهش به دلم برجا ماند / به غریبی نگاهش نگهی دیگر نیست

"وارث" از دوری مادر شب و روزش به عزاست / مرهمی بر دل غمدیده از این بهتر نیست
  مهدی بیات           

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

تو بمان

صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو ،

یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو ،

خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد ،

تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو ،

لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی ،

تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو ،

صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو ،

یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو ،

تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند ،

تو بمان گریه به زنجیر شود بعد برو .


+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

دختربچه ای ۵ ساله که کارگـر ساختمان است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با مراجعه خبرنگار دنیای اقتصاد برای پیگیری ماجرا به محل فعالیت این کودک؛ مشخص شد که به علت فقر مالی این دختر بچه روزانه ۸ ساعت به همراه پدرش در ساختمان‌های در حال ساخت در نقش یک کارگر ساختمانی فعالیت می‌کند.

پدر این دختر بچه –یگانه – می‌گوید: چون کسی را ندارم مجبورم دخترم را روزانه به سر ساختمان بیاورم که با توجه به اینکه زمان رفت و آمدم به شهر مامازن ۶ ساعت است به شدت دخترم خسته و اذیت می شود.او می‌گوید: در مامازن یک اتاق اجاره کرده که ماهانه ۱۰۰ هزار تومان اجاره می‌دهد.پدر یگانه می‌گوید: به دلیل اینکه یگانه را روزها سر ساختمان می‌آورم، او نیز پا به پای من کار می‌کند و فعالیت‌های سبکی همچون حمل‌ کیسه‌های مصالح ساختمانی را انجام می‌دهد. او می‌گوید: یگانه چند روز پیش به خاطر گرد و خاک ناشی از گچ و سیمان مریض شده و یک شب تمام تب کرده است.این کارگر کوچک ساختمانی امیدوار است که مسوولان و شرکت‌های ساختمانی برای استخدام پدرش به عنوان یک سرایه‌دار از خانواده‌اش حمایت مالی کنند.

متن زیرگفت‌وگو با این کودک ۵ ساله است، دختری که اگر چه فقیر است، اما پدرش برای تربیت او نهایت تلاش خود را کرده است.یگانه! چرا اینجا کار می‌کنی؟پدرم مریض است و پول نداریم. من هر روز با او می‌آیم که در خانه تنها نباشم. پدرم پایش درد می‌کند هر وقت کیسه‌های سیمان را بلند می‌کند اذیت می‌شود و شب‌ها از شدت درد خوابش نمی‌برد. من زور ندارم، اما کمکش می‌کنم که کمتر اذیت شود.خانه‌تان کجاست؟خیلی دور است ما در خانه‌مان یخچال و تلویزیون و تلفن نداریم.چرا پیش مادربزرگ یا خاله‌ات نمی‌روی؟مادرم مرده است. تازه مادربزرگم هم مرده و خاله و عمه هم ندارم.چه درخواستی از مسوولان داری؟پدرم نمی‌تواند کار کند، اما اگر کار نکند پول نداریم. هیچ‌ کس کمکمان نمی‌کند. پدرم می‌گوید اگر سرایدار یک ساختمان شود زندگی‌مان خوب می‌شود.تلفن تماس و آدرس محل سکونت پدر یگانه در گروه مسکن دنیای‌اقتصاد موجود است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

فروغ

روز اول پيش خود گفتم
دگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
برسر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي كشت
باز زندانبان خود بودم ....

------------------------

او شراب بوسه مي خواهد ز من
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را

 

-----------------------

باز هم قلبي به پايم اوفتاد
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من
تشنه يي سيراب شد ‚ سيراب شد

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1390ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

یه حرفایی

 
یه حرفایی همیشه هست که از عمق نگا پیداست

از اون حرفای تلخی که مثه شعر فروغ زیباست 

از اون حرفا که یک عمره به گوش ما شده ممنوع

از اون حرفای بی پرده شبیه شعر ی از شاملو

از اون حرفا که می ترسیم از اون حرفا که باید زد 

از اون درد دلای خوب از اون حرفای خیلی بد

نگفتیو نمیگم ها حقیقتهای پنهونی

از اون حرفا که می دونم از اون حرفا که میدونی


به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم

منم مثل تو میدونم تو این خونه نمیمونم

به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم

منم مثل تو میدونم تو این خونه نمیمونم


یه حرفایی همیشه هست که از درد توی سینه است

مثه فریاد نسلی که  پر از عشق پر از کینه است

پر از ناگفته هایی که خیال کردیم یکی دیگه

دلش طاقت نمیاره همه حرفامونو میگه میگه میگه

همیشه اخر حرفا پر از حرفای ناگفته است 

همیشه حال ما اینه همیشه دنیا اشفته است

 

به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم

منم مثل تو میدونم تو این خونه نمیمونم 

به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم

منم مثل تو میدونم تو این خونه نمیمونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

تبریک عید سعید غدیر خم

ما زین جهان از پی دیدار می رویم ،

 از بهر دیدن حیدر کرار می رویم ،

 درب بهشت گر نگشایند به روی ما ،

 گوییم یا علی و ز دیوار می رویم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1390ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 

مطالب قدیمی‌تر